پسرک و مرد غریبه (شهادت امیرالمومنین بر تمام شیعیان تسلیت باد)
به نام خدا
شمع کوچکی در گوشه خانۀ حقیرانۀ کاهگلی پسرک و مادرش سوسو میزد و کم کم رو به زوال بود
از چشمان نگران و منتظر پسرک پیدا بود چیزی دیر شده است
پسرک با صدای لرزان و پر امید پرسید :مادر می آید
مادر پیر سالخورده گفت :اگر تمام عالم دست در دست هم دهند که او نیاید او باز می آید
کمی نگذشت که
پسرک دوباره پرسید: پس چرا مادر نیامد
مادر گفت: عجله نکن هنوز وقتش نرسیده
ناگهانی رشته افکار مشوش پسرک با دق الباب پاره شد
با خوشحالی زیاد رو به مادرش کردو گفت :آمد
مادر گفت : دیدی به موقع آمد اگر میخواهی او را ببینی عجله کن
پسرک سخن مادر را نیمه رها کرد و به سمت در رفت
در که باز شد چند قرص نان و غذا که معلوم نبود چه کسی آنها را در آنجا گذاشته
پسرک را به خود جلب می کرد اما او اصلا به آنها توجه ای نداشت و مدام این سو و آن سو
را نگاه میکرد و ناگهان سایه ای را دید و باشتاب به دنبالش دوید وقتی به آن سایه رسید
مردی رابا کوله ای که به پشتش گرفته و معلوم بود از همان غذا ها درونش هست را دید
حتی شالی هم که محکم به دور صورتش بسته بود نمیتوانست نور چهرۀ مرد را مخفی کند
از شوق پسرک معلوم بود مدت زیادیست که به دنبال مرد غریبه است
مرد خم شد و پسرک را در آغوش گرفت و چنان دست نوازش بر سر پسرک
میکشید که انگار دیگر قرار نیست پسرک را ببیند
سیاهی شب کم کم خودش را به سپیدی صبح میسپرد ولی چشمان نگران پسرک هنوز بیداربود
دوباره شب شدو پسرک منتظر بود
نمیدانست چرا مادر گریه میکند
از مادر پرسید: مادر امشب هم می آید
مادر فقط سعی میکرد گریه اش را پنهان کند
پسرک باز پرسید: مادر مرد غریبه چرا نیامد
مادر ناگهان صدای گریه اش بلند شدو گفت :دیگر او نمی آید
پسرک که گوشش به این حرفا بدهکار نبود امدو پشت در ایستاد تا اینبار او مرد غریبه را
غافل گیر کند
اما آنشب خبری از آن مرد نبود و پسرک و مادرش گرسنه سر به بالین نهادند
صبح خبر آمد علی بن ابی طالب را در محراب مسجد ضربت زده اند
طبیب گفته بود شیر مرحم درد است شیر بیاورید
معلوم نبود چرا جلوی خانه علی هر یتیمی با کاسه ای شیر ایستاده بود
هر کسی تقلا میکرد که کاسۀ شیر او را بگیرند
اما کسی که ضربت زده بود میگفت:
به قیمت شمشیر ؛شمشیر را به زهر آلوده کرده ام
با خنده میگفت؛ مطمئن باشید زنده نمی ماند
اما مگر امید یتیمان با این حرفها نا امید میشد
طبیب خودش گفت: شیر علاج درد است
کمی که گذشت و بیست و یکم شد حال علی بدتر شد
اینبار طبیب گفت :بچه ها دیگر شیر کافیست
دعا کنید
پسرک همچنان نگران و نا امید در گوشه ای نشسته بود
یکی به دیگری گفت :شنیده ای علی در محراب مسجد در حال نماز ضربت خوردو به شهادت رسید
آن یکی گفت : مگر علی نماز هم میخواند
به نام خدای خطاپوش