به نام خدای شهیدان گمنام
.jpg)
بچه که بودم چقدر خوب بود
بچه که بودم راحت روی زمین می نشستم
بچه که بودم اول سلام میدادم و خوشحال بودم
بچه که بودم خاک را دوست داشتم و با او اجین بودم
اصلا روزی نمی شد که بی او به سر کنم
و هر روز شاید به خاطرش سرزنش می شدم
بچه که بودم دنیا برایم چقدر ادنی بود
بچه که بودم دنیا را با توپم عوض نمی کردم
بچه که بودم دنیا برایم جدی نبود
بچه که بودم زود دعوا می کردم و زودتر از آن آشتی
بچه که بودم از اینکه اول سلام دهم خجالت نمی کشیدم
بچه که بودم دلم زود تنگ می شد
بچه که بودم فقط در یک مورد شاید احمق بودم
و آن این بود که آرزویم این بود که زود بزرگ شوم
و اما چقدر بد شد که بزرگ شدم
بزرگ شدم نه اینکه بزرگ شدم
بزرگ که شدم مغرور شدم تا جایی که رفیق دیرینه ام را فراموش کردم
دیگر نمی توانستم با او اجین باشم
بزرگ که شدم دیگه غرورم اجازه نمی داد زود سلام دهم
بزرگ که شدم زود دعوا می کردم و بدتر از آن که باز غرورم اجازه نمی داد
آشتی کنم
و بزرگ که شدم شاید در تنها موردی که می فهمیدم این بود که
آرزو دارم که بچه شوم نه کوچک
که با لیت می گویم
که حصولش متوقع نیست
خلاصه پیشنهاد میکنم بچه بمانید نه کوچک و بزرگ شوید نه مغرو
یاحق