پسرک و مرد غریبه

 

 (داستانی برگرفته از تاریخ با کمی دخل و تصرف)

 

شمع کوچکی در گوشه خانۀ حقیرانۀ کاهگلی پسرک و مادرش سوسو میزد و کم کم رو به زوال بود

از چشمان نگران و منتظر پسرک پیدا بود چیزی دیر شده است

پسرک با صدای لرزان و پر امید پرسید :مادر می آید

مادر پیر سالخورده گفت :اگر تمام عالم دست در دست هم دهند که او نیاید او باز می آید

کمی نگذشت که

پسرک دوباره پرسید: پس چرا مادر نیامد

مادر گفت: عجله نکن هنوز وقتش نرسیده

ناگهانی رشته افکار مشوش پسرک با دق الباب پاره شد

با خوشحالی زیاد رو به مادرش کردو گفت :آمد

مادر گفت : دیدی به موقع آمد اگر میخواهی او را ببینی عجله کن

پسرک سخن مادر را نیمه رها کرد و به سمت در رفت

در که باز شد چند قرص نان و غذا که معلوم نبود چه کسی آنها را در آنجا گذاشته

پسرک را به خود جلب می کرد اما او اصلا به آنها توجه ای نداشت و مدام این سو و آن سو

را نگاه میکرد و ناگهان سایه ای را دید و باشتاب به دنبالش دوید وقتی به آن سایه رسید

مردی رابا کوله ای که به پشتش گرفته و معلوم بود از همان غذا ها درونش هست را دید

حتی شالی هم که محکم به دور صورتش بسته بود نمیتوانست نور چهرۀ مرد را مخفی کند

از شوق پسرک معلوم بود مدت زیادیست که به دنبال مرد غریبه است

مرد خم شد و پسرک را در آغوش گرفت و چنان دست نوازش بر سر پسرک

میکشید که انگار دیگر قرار نیست پسرک را ببیند

سیاهی شب کم کم خودش را به سپیدی صبح میسپرد ولی چشمان نگران پسرک هنوز بیداربود

دوباره شب شدو پسرک منتظر بود

نمیدانست چرا مادر گریه میکند

از مادر پرسید: مادر امشب هم می آید

مادر فقط سعی میکرد گریه اش را پنهان کند

پسرک باز پرسید: مادر مرد غریبه چرا نیامد

مادر ناگهان صدای گریه اش بلند شدو گفت :دیگر او نمی آید

پسرک که گوشش به این حرفا بدهکار نبود امدو پشت در ایستاد تا اینبار او مرد غریبه را

غافل گیر کند

اما آنشب خبری از آن مرد نبود و پسرک و مادرش گرسنه سر به بالین نهادند

صبح خبر آمد علی بن ابی طالب را در محراب مسجد ضربت زده اند

طبیب گفته بود شیر مرحم درد است شیر بیاورید

معلوم نبود چرا جلوی خانه علی هر یتیمی با کاسه ای شیر ایستاده بود

هر کسی تقلا میکرد که کاسۀ شیر او را بگیرند

اما کسی که ضربت زده بود میگفت:

به قیمت شمشیر ؛شمشیر را به زهر آلوده کرده ام

با خنده میگفت؛ مطمئن باشید زنده نمی ماند

اما مگر امید یتیمان با این حرفها نا امید میشد

طبیب خودش گفت: شیر علاج درد است

کمی که گذشت و بیست و یکم شد حال علی بدتر شد

اینبار طبیب گفت :بچه ها دیگر شیر کافیست

دعا کنید

پسرک همچنان نگران و نا امید در گوشه ای نشسته بود

یکی به دیگری گفت :شنیده ای علی در محراب مسجد در حال نماز ضربت خوردو به شهادت رسید

آن یکی گفت : مگر علی نماز هم میخواند

چقدر مردی برازندات بود(اولین مطلب در راستای موضوع وب)

به نام خدای خطاپوش

تو که امدی انگار تمام پرنده های در قفس تازه شوق پریدن گرفتند

تو که آمدی چشمها شسته شدند

به قول این نو ای ها چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

اما هم چشمها شسته بود

یعنی از همان موقع که رفتی باران ابر چشمهای غمگین مادر چشمها را شستن

 هم اینکه

هم اینکه تو همان جور بودی که بودی

اما به قول شیخ قدیممان

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

              به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد

این را گفتم چون هیچ وقت بعضی باور نکردند که تو  در بند باشی

به خاطر همین رفتن و بی خبر گذاشتنت را گذاشتیم به حساب وداع بی خبر

 

یادم می آید آن موقع که می رفتی مرد بودی

الان هم همانطوری که بودی

وقتی دیدمت چقدر مردی برازنده ات بود

از جایی می آمدی که بوی آسمان میداد

بوی کاروان میدادی

در این میان که نبودی در بعض محافل تلون کیاست بود

اما تو چه زیبا هنوز رنگ خدا داشتی

گاهی دلم میگیرد

نه از تو

از همان متلونین

از بعضی که چقدر خلط معنای عشق کرده اند

چقدر احمقانه در دام هوس افتاده اند

از خودم که به پایت نرسیده ام

تو که رفتی بعضی آزادی را نیز کمی دستخوش اسارت کردند

مستوری ماه برایش یک داغ ننگ بر پیشانی شده بود

خوب شد

خدا را شکر که آمدی تا مزه آزادی را با جانم حس کنم

مرا ببخش که فکر کردم تو آزاد نبودی

خب دیگر همش که گردن زغال خوب نیست

به هر حال کمالات همنشینی هم بی اثر نیست

راستی مکتبی دست و پا کن یا اگر داری به ما نیز بگو

تا در محضرت تلمذ کنم که تشنه مفهوم آزادییم

از آزادی چیزهایی بلدم

میدانش را دیده ام

تو که رفتی میلاد هم علم شد

اما به نظرم بیشتر اسیر این دیوارها شدم

 

۲۶مرداد سالروز ورود زینب پیشگان مبارک

 

 

یک شیش دقیقه

به نام خدای خطاپوش(۱)

سلام(۲)

صوم و صلات مقبول

به نظرم زیاد گفتن فایده نداره چون العاقل یکفی بالاشاره

به نظرتون هر شیش دقیقه میتونه چه اتفاقایی بیوفته

مثلا هر شیش دقیقه ...

نمیدونم اما من یه شیش دقیقه میدونم

هر شیش دقیقه یه بچه جون میده

یعنی ما هیچی کار نمیتونیم بکنیم؟

همین

ــــــــــــــــــــــــــــ

۱)کل امر ذی بال لم یبدا ببسم الله الرحمن الرحیم و هو ابتر

۲)میگن اولش سلام بدید

اینا رو گفتم که بگم اینها رو میخواستم از یک اشاره بندازم